![]() |
![]() |
|
|
" هیچ کس از دقیقه ی دیگه ی خودش خبر نداره"جمله ی حکیمانه ی مادربزرگ"
امروز قرار بود مثل همیشه برم مدرسه و به نوگلان باغ زندگی درس بدم.خدایش همه ی برنامه های کلاس رو هم چیده بودم.ولی عوضش توی همان ساعاتی که قرا بود اعداد ده تایی و یکی رو درس بدم یا املا بگم و اونقدر یک کلمه رو تکرار کنم که به سرفه بیفتم در یک کلاس پیشگیری از سرطان سینه شرکت کردم و وقتی به خودم اومدم داشتم از خانم دکتر در باره ی عوامل به وجود اورنده ی سرطان پستان می پرسیدم! امروز مدرسه ها به خاطر گردو غبار شدید تعطیل شد و همراه مادرم به یک کلاس تحقیقاتی درباره ی سرطان سینه رفتم.قضیه اینه که چون مادرم مثل یک شهروند نمونه هر سال میره و ماموگرافی میده به نظر مسولین بهترین نمونه برای انجام تحقیقات در زمینه شناسایی شده و از ایشون و دو زن دیگه لابد هم طراز مادرم هستن دعوت به همکاری کردند! جالبه که مامان درباره ی سوالات پرسشنامه حقیقت رو نمی گفت : مثلا - از مبتلا شدن به سرطان سینه می ترسید؟ خیر آیا از فکر مبتلا شدن به سطان سینه دچار اضطراب می شوید؟ -خیر اصلا -مامان؟ -مطمئنم چیزیم نیست دکترا همیشه می گن توده نداری منم نمی ترسم محض اطلاع:در صورتی که یائسه نیستید بعد از عادت ماهیانه در حمام سینه های خود را کنترل کنید در صورت وجود توده های مشکوک به پزشم مراجعه کنید پی نوشت:وقتی با مامان رفتیم بخش زنان خانمه به مامانم گفت دخترتون حامله اس؟ یعنی می خواستم از شرمندگی برم تو کف سرامیک ها!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:29 توسط شیا |
|
|
فقط واسه من این طوریه که یا من فکر می کنم مردم به طرز تاسف باری بی ادب تر،گرفتار تر ،بی منطق تر و بی رحم تر شدن؟
قبلا عادی نبود عشاق به راحتی عشقشون رو رها کنن.مادرها بچه هاشونو .... عادی نبود این همه بچه سر چهار راها این همه گدا تو خیابونا این همه پیرمرد آدامس فروش تو پیاده روها... این قدر پیش پا افتاده نبود زنهایی با شوهر و دوست پسر و مردهایی با زن و چندین رفیقه ... و مردمی که از کنار مشکلات مردم حتی مردنشون حتی یک شانه هم بالا نمی اندازن. احساس می کنم همه داریم تبدیل به زامبی هایی می شیم که تو این دنیا راه می ریم و کسی رو نه می بینیم نه احساس می کنیم و نه محبت می کنیم. پی نوشت:احساس می کنم خودم به شدت دارم مقاومت می کنم وقتی دلم برای راننده تاکسی سوخت که لاستیک ماشینش رینگ شکاند از زور فرسودگی و مسافراش عوض همددری و همدلی با غیظ و خشم او و ماشینش رو مورد خشم قرار دادند. و همه اشک های پیرمرد را دیدند از بس واضح بود ولی کسی اهمیت نداد از بس به کسی ربط نداشت...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:34 توسط شیا |
|
|
اصلا اهل فیلم و سریال دیدن نیستم چه مدل ایرانیش مثل ستایش -اگه اسمش همین باشه-و چه مدل خارجیش مثل فیلم های فارسی وان و سریال های ترکی که مدتیه باب شده.بر عکس تو خونه ی ما مادر همیشه پای ثابت این سریال هاست و خب با خونه های کوچیک امروزی حتی اگر در اتاقم رو هم ببندم صدای تلویزیون همیشه حاکم و حاضره-عجب جمله ای-!
دیشب شنیدم دختر یکی از سریال های نمیدونم ترکی یا فارسی وانی بود که می گفت: عشق چه قدر سخته و وقتی به این جمله ی حکیمانه فکر کردم دیدم واقعا چه چیزی سخت تر از عشق وجود داره؟ خیلی به طرف مهربونی کنی می ترسی یا سو استفاده کنه یا بدتر ازت دلزده بشه.خودتو بگیری می ترسی بهش بربخوره و فکر کنه اونو نمی خوای و بذاره بره.زود به زود بهش زنگ بزنی و حالشو بپرسی ممکنه فکر کنه چه سریشی هستی .دیر زنگ بزنی ممکنه بگه سرش جای دیگه گرمه.اجازه بدی بهت نزدیک تر بشه ممکنه فکر کنه چه زود پا دادی و اجازه ندی نزدیکت بشه فکر می کنه دوسش نداری. تازه از اون طرف:زنگ زنی جواب نده کلی فکر و خیال به سرت می زنه که چی شده؟براش مهم نیستم.دوسم نداره.اس ام اس نده کلافه می شی.اس ام اس بده با خودت می گی چه خبر شده.گاهی حوصله شو نداری.گاهی دلت تنگ میشه.گاهی مقایسه می کنی .گاهی خوبه .گاهی بده.تازه وقتی که میره.همیشه پشیمونی ..... واقعا خانم فیلم های آبکی شما درست گفتی عشق خیلی سخته
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:13 توسط شیا |
|
|
یه دلم می گه برم برم یه دلم می گه نرم نرم.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 توسط شیا |
|
|
چند روز پیش:
-نوزدهم مراسم بزرگداشت مقام معلم در سالن آمفی تاتر اداره بر گزار میشه -نوزدهم؟!! عجیبه! امروز -مراسم لغو شده و برگزار نمیشه و به زمان مناسب تری موکول شده -چرا؟ -سن آمفی تاتر آماده نیست! پی نوشت:فرزاد جان خوشحالم که بعد از دوسال هنوز از سالگرد شهادت هم می ترسند. روز معلم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:15 توسط شیا |
|
|
امسال هم مثل پارسال با بچه ها رفتیم مراسم پیر شالیار در هورامان.مراسمی که بازهم مثل پارسال و سال قبلترش برگزار نشد و اون همه توریست را ناکام به خانه بازگرداند.
جدا از طبیعت بکر و حیرت انگیز منطقه برگزاری این مراسم چند صد ساله هر سال عده ی زیادی رو به هورامان تخت از توابع شهرستان مریوان می کشاند و رسمی به قدمت تاریخ که اکنون توسط یک آخونده بی سواد و متعصب محلی شده است برای نشان دادن و اقتدار قدرت این بختکان دین و دنیای مردم. به حدی از اجرا نشدن این مراسم عصبانی بودم که خودم از روی یکی از سنگا رفتم روی منبر و برای مسولین و برگزار کنندگانش سخنرانی می کردم که چرا برای این همه جمعیت که از شهرها و مناطق دور نزدیک اومدند چند تابرشور چاپ نمی کنید؟ چرا محل استقرار خانما و آقایون رو از قبل مشخص نمی کنید که بعدا همه سرگردان نشن؟ چرا این ماموستا رو اخراج نمی کنید؟ در اوج سخنرانی بودم که یه دفعه یکی زنگ زده بهم می گه : آخرش تو ملا هستی یا اونی که اون وره؟ نگاه می کنم می بینم یکی از پسرعمه هاست که با دوستاش اومده.بو زیباترین توصیفش بعد از دیدن دختر دایی نازنینش در اون دیار غربت اینه:" وقتی دیدمت می گم خدایا این کیه که مثل بز رفته روی سنگها مردم رو دور خودش جمع کرده خوب نگاه می کنم می بنیم ای دل غافل این که شیاست!" اینم چند تا عکس بی کیفیت!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:7 توسط شیا |
|
|
فکر می کنم آب و هوای بهشت یه چیزی شبیه هوای اردیبهشت باشه و ایمان دارم کردستان قطعه ای از بهشت است
از بس هوا بهشتیه و کوه ها و دشت و ها و چشمه ها بوی علف و تازگی هوا تحریک کننده اس که تصمیم گرفتیم فردا درس و مدرسه رو تعطیل کنیم بچه ها رو ببریم دامنه ی تپه های سرسبز روستا...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:21 توسط شیا |
|
|
مادرم می گه: سال درگیری کردستان ,اون سال شهر به دست گروهک ها افتاده بود و در بهار سربازهای دولتی وارد شهر شدند تا شهر رو پس بگیرند ما آواره شده بودیم من تو رو حامله بودم . ماهم بود. پدرت منو برد شهر زایشگاه . اما راهمون ندادند بریم تو بیمارستان . من درد می کشیدم . پدرت سر نظامیهای شلوار کردی پوش داد زد. اونها مارو تهدید کردند. من شلوار پدرت رو چنگ زدم و گفتم من می تونم تحمل کنم برگردیم ده. با همان درد پیاده راه افتادیم . ماشین کجا بود. همه جا هم صدای تیر و خمپاره می آمد. پدرت دست منو محکم گرفته بود و به دنبال خودش می کشید. از تو خیابونها و کوچه های شهر می دویدیم . که یک تیر چراغ برق درست کنار مون شکسته شد و افتاد جلوی پامون . نمی دونم نان چه هه ژاری را خورده بودیم که روی سرمان نیفتاد. من دیگه نمی تونستم ادامه بدم گریه ام گرفته بود که مردی با قطار و فشنگ از روی یکی از پشت بام ها دلش به حالمان سوخت و گفت :"پشت سر من حرکت کنید من شمار رو تا یک جای امن می رسونم." کوچه ها رو عین کف دست بلد بود . روی صورتش را با یک جامانه پوشانده بود نشناختیمش ولی صدایش خیلی آشنا بود. ما را تا دو راهی دانشگاه رساند. خدا خیرش بدهد. حتی صبر نکرد ازش تشکر کنیم مثل فیشک دور شد. هنوزم می گم اون مرد " خیره زنه "1 بود.معلوم نشد از کجا پیدایش شد و چه طوری غیب شد. از دو راهی دانشگاه دیگه راحت بود هم کمتر خطر داشت هم راه را می شناختیم بیست دقیقه ی بعد وقتی به روستا رسیدیم همه ی مرد های ده که روی سکوهای مسجد ایستاده بودند به استقبالمان آمدند. خدا بیامرز پدر شوهرم – پدر بزرگ تو- آمد جلو و گفت فقط نگران تو بودم باقی به کنار – مادرم همیشه این جمله رو با افتخار و در حالی که چشمانش پراز غرور می شد، می گفت- با این که خیلی درد داشتم ایستادم و تشکر کردم تا خضوره ام 2رفت . مرد های ده راهنماییم کردند تا به خانه ی پدرم برم. آخه زن های روستا همگی رفته بودند. ده ما نزدیک شهر بود و ماندن در روستا خطرناک بود .ریش سفید های آبادی پیش بینی می کردند اینجا هم تصرف بشه . برای همین مردم روستا تصمیم گرفته بودند زن ها و بچه ها را بفرستند یک روستای دورتر که با هم رابطه ی فامیلی و دوستی بیشتری داشتند. روستا خالی از زن شده بود. به جز مادرم و عمه مرجان پیرترین زن روستا ،همه رفته بودن.مادرم به خاطر من نرفته بود . عمه مرجان هم گفته بود ترجیح میدهد تو روستای خودش بمیرد تا توی روستای "ژیلونی های" خسیس. همین که وارد حیاط بزرگ خانه مان شدم . فقط یک لحظه دیدم مادرم روی ایوان بهاری نان می پزد و دیگر هیچ. مادربزرگت می گه وقتی دنیا آمدی حسابی سیاه و کبود شده بودی . تا چند لحظه هم نفس نکشیدی از تمام شیخ و مشایخ کمک خواستم که یک دفعه چنان جیغی کشیدی که تمام مرد های پشت در صلوات فرستادند.خودم هم صدای جیغت رو شنیدم که چشم باز کردم و دیدمت چه قدر تپل بودی و گرسنه. مادر همه ی این ها را می توانست ساعت ها با جزییات تعریف کند اما مطمئن نبود که آیا به یاد می آورد امروز همان تاریخ است یا نه! 1-خضر زنده پیامبری که معتقدند تا همیشه زنده است و در مواقع حساس به دیگران کمک می کند 2-پدر شوهر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:4 توسط شیا |
|
|
مردان بیشتر از ان که به فکر زیبایی خود باشند به فکر زنان زیبایند و زنان بیشتر به فکر زیبایی خود هستند تا تماشای تصاویر سکسی مردان
از کتاب زن و سکس در تاریخ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:47 توسط شیا |
|
|
امروز یک پسر شونزده هفده ساله یک هواپیمای مدل رو آورده بود توی حیاط مدرسه-تنها منطقه ی هموار روستا شاید-امتحان کنه.گذشته از شور و هیجان بچه ها که همه ی مدرسه را به هم ریخت .رفتم ازش پرسیدم چه طوری این هواپیمای خوشکل رو ساخته که هر چند واقعا زیاد بلند نشد ولی در نوع خودش هیجان انگیز بود .به این گفتگو توجه کنید:
-سلام -سلام -هواپیما رو خودت ساختی؟ -در واقع هواپیما نیست یه مدل کوچیکه کنترلیه -همون خودت ساختی؟ -بله. - آفرین !کلاس چندمی؟ -مدرسه نمیرم.ترک نحصیل کردم. -تا کلاس چندم خوندی؟ -چهارم -چرا ترک نحصیل کردی؟ -مغزم نمی کشید درس بخونم! واقعا ما توی این مدرسه ها چی کار می کنیم؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:58 توسط شیا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
آبچلیک گیس طلا مسیح علی نژاد یک پزشک علیرضا رضایی از پشت یک سوم جامعه ی مجازی ایرانیان |
|
RSS
|